مهشيد کمي از فنجان قهوه اش مي نوشد و مي گويد : به نظرت اين استاد مکانيک سيالات چه جور آدمي بود لبخند مي زنم و مي گويم : خب، تازه اولين جلسه بود .نميشه گفت .واسه قضاوت هنوز زوده.
- ولي به نظر من خيلي مغروره ، همش خودشو مي گرفت
- آي خانم حواست باشه داري تند ميريا .هر وقت خواستي عجولانه قضاوت کني يادت بياد که سر انتخاب من چقدر مته به خشخاش گذاشتي .يادته؟پير شدم از دست تو تا قبول کردي
- خب اين فرق مي کنه .من وتو با هم يه تفاوت اساسي داشتيم .تازه من دنبال يه دوست خوب مي گشتم .بايد مطمئن مي شدم
- ولي خيلي طول کشيد .قبول داري؟
- لازم بود. ما بايد سر يه سري چيزا به توافق مي رسيديم
فنجان قهوه ام را روي ميز مي گذارم و مي پرسم: حالا واقعا به توافق رسيديم؟
ترش مي کند ومي گويد: از آب گل آلود ماهي نگير. من هنوز بايد تحقيق کنم .نمي تونم همين جوري قبول کنم. اصلا بي خيال. وقتش که رسيد خودم خبرت مي کنم