تبليغاتX
یاران ایران - لطفا گوسفند نباشید
من وطنم را دوست دارم

یاران ایران

مهشيد کمي از فنجان قهوه اش مي نوشد و مي گويد : به نظرت اين استاد مکانيک سيالات چه جور آدمي بود لبخند مي زنم و مي گويم : خب، تازه اولين جلسه بود .نميشه گفت .واسه قضاوت هنوز زوده.

-  ولي به نظر من خيلي مغروره ، همش خودشو مي گرفت

- آي خانم حواست باشه داري تند ميريا .هر وقت خواستي عجولانه قضاوت کني يادت بياد که سر انتخاب من چقدر مته به خشخاش گذاشتي .يادته؟پير شدم از دست تو تا قبول کردي

- خب اين فرق مي کنه .من وتو با هم يه تفاوت اساسي داشتيم .تازه من دنبال يه دوست خوب مي گشتم .بايد مطمئن مي شدم

- ولي خيلي طول کشيد .قبول داري؟

- لازم بود. ما بايد سر يه سري چيزا به توافق مي رسيديم

فنجان قهوه ام را روي ميز مي گذارم و مي پرسم: حالا واقعا به توافق رسيديم؟

ترش مي کند ومي گويد: از آب گل آلود ماهي نگير. من هنوز بايد تحقيق کنم .نمي تونم همين جوري قبول کنم. اصلا بي خيال. وقتش که رسيد خودم خبرت مي کنم

انگار که چيزي يادش افتاده باشد با کمي حيرت مي پرسد : الان چي داريم؟

    مي گويم: معارف

-  یعني تو مي خواي واقعا سر کلاس معارف بياي؟

-  مگه چاره ديگه اي هم دارم؟

-  نه، ولي فکر کنم تحملش برات يه کم سخت باشه

-  ترم اول که متون داشتم خيلي بهم سخت گذشت ولي کم کم عادت کردم

-  نمرت چند شد؟

-   چهارده .پايين ترين نمره کلاس

 مي خندد ومي گويد : خب البته توقعي هم نيست.

دستانم را روي دستانش مي گذارم .لطافت پوستش را با تمام وجود مي بلعم .

-  شد يه ده دقيقه قبل کلاس ما تو بوفه بشينيم و شما از درس وکتاب حرف نزني؟بس که خرخوني اصلا شما دخترا کُلا همين جوري هستين.همش درس درس درس

چشمکي مي زند ومي گويد : مگه غير از درس هم چيز ديگه اي هست؟

با جديت مي گويم: بله که هست. مي پرسد : چي ؟ مي گويم: عشق

سرش را پايين مي اندازد و به فنجان قهوه اش خيره مي شود .لبخندي شيرين صورتش را لمس مي کند

 

ليست حضور وغياب را که مي بندد بدون هيچ مقدمه اي شروع مي کند به تدرس: امروز مي خواهيم درباره مهدويت و اختصاصا درباره متمهديان يعني مهدي نماها و نيز راجع به مدعيان نيابت امام زمان صحبت کنيم

مهشيد با آرنجش به پهلويم مي زند و با لبخند مي گويد : تحويل بگير .مي خندم و در گوشش نجوا مي کنم: خدا به دادش برسه اگه بخواد حرفي از .... تذکر استاد که مي گويدلطفا با هم صحبت نکنيد مجال آنرا نمي دهد که جمله ام را کامل کنم.استاد ادامه مي دهد: در دوران غيبت صغري چهار نفر نايبان خاص امام زمان بودند که در واقع واسطه بين امام ومردم محسوب مي شدند .اما در زمان غيبت کبري ، باب نيابت بسته شد و در توقيعي که از جانب حضرت صاحب رسيد ، رسما اعلام شد که هر کس ادعاي نيابت خاصه کند و خود را باب امام زمان بداند مطرود درگاه حضرت حجت است . اما در طول تاريخ ودر همين دوران غيبت کبري کساني بودند که به غلط ادعاي بابيت امام زمان را داشتند و از معروفترين آنها علي محمد باب شيرازي معروف به سيد باب است که مدعي بود باب امام زمان مي باشد و واسطه بين امام ومردم است

مهشيد آهسته مي گويد: طرف شمشير رو از رو بسته. پوزخندي مي زنم و مي گويم : پس بشين ونگا کن. بعد با صداي بلند مي گويم : استاد ببخشيد ، سيد باب ،باب امام زمان نبود .استاد کمي جا مي خورد ومي پرسد : پس کي بود ؟ مي گويم: خود اما زمان بود .کلاس از خنده منفجر مي شود

-  اسم شما چيه ؟

- پيام کوراني

- آقاي کوراني لطفا تشريف بيارين پاي تخته

با اعتماد به نفس از جايم بلند مي شوم وپاي تخته مي روم

- چرا سيد باب را امام زمان مي دانيد؟

- چون با ظهور حضرت باب ديانت اسلام به پايان مي رسد وديانت جديد ديگري آغاز مي شود

-  کدام ديانت؟

به مهشيد خيره مي شوم. به چشمهايم زل زده و منتظر پاسخ من است

- بهائيت

کلاس در سکوت عميقي فرو مي رود

- پس از ظهور حضرت باب و پايان ديانت اسلام ، حضرت بهاالله به عنوان پيامبر بعدي ديانت جديد بهايي را مي آورند.

استاد لحظه اي مکث مي کند .مهشيد مضطرب و نگران به من چشم دوخته است

-  فرموديد سيد باب امام زمان است . شما که بهايي هستيد قاعدتا بايد با تفسير سوره يوسف سيد باب آشنا باشد .سيد باب در اين تفسير رسما اعلام مي کند که بابِ امام زمان است نه خود امام زمان

بعد مي رود و جملات سيد باب را روي تخته مي نوسيد :

الله قد قدر ان يخرج ذلک الکتاب في تفسير احسن القصص من عند محمد بن الحسن ...

-  شما که بهايي هستيد حتما با عباس افندي آشنايي داريد ، ايشان در مقاله شخصي سياح رسما اعلام مي کند که سيد باب آرزوي کشته شدن در راه محبت امام زمان را دارد و خود را فدايي امام عصر مي داند .

بعد جملات سيد باب را روي تخته مي نويسد:

یا بقیه الله قد فدیت بکلی لک و رضیت السب فی سبیلک وما تمنیت الا القتل فی محبتک

خواستم بگويم در اين جمله منظور از بقيه الله حضرت بهاالله است و سيد باب تمناي قتل در راه حضرت بهاالله را داشتند ، قبل از آنکه کلمه اي از دهانم خارج شود مي گويد : شما که بهايي هستيد حتما با کتاب اسرار آلاثار فاضل مازندراني آشنايي داريد . ايشان در کتاب خود مي نويسند که بقيه الله امام دوازدهم شيعه است . پس جناب جمال مبارک قطعا نمي تواند مصداق بقيه الله در اين جمله سيد باب باشند

کلافه شده ام .سعي مي کنم خودم را کنترل کنم و خونسرد باشم .مهشيد با چشمهايي پر از سوال به من زل زده است .

- من مي دانم براي شما به عنوان يک شيعه پذيرفتن دين جديد سخت است ، اما تعاليم بهائيت تعاليمي امروزي است و کاملا جوابگوي دنياي مدرن است .احکام نخ نما و پوسيده اسلام خيلي وقت است که تاريخ انقضايش گذشته و بشريت نيازمند بينشي جديد است که تاب مدرنيته را داشته باشد .تعاليم دوازده گانه بهائيت مانند وحدت عالم انساني از بهترين و متعالي ترين نگرش هايي است که بهائيت با خود آورده است .تبعيض هايي که در اسلام در مورد مرد و زن وجود دارد در بهائيت نيست و در ديدگاه بهائيان زن ومرد يکسان هستند.در قاموس بهائيان دين با عقل وعلم مطابق است و ديانت بهايي براي علم وعقل جايگاه رفيعي قائل است .روح بلندي که در تعاليم بهايي هست را به هيچ وجه نمي توانيد انکار کنيد

احساس مي کنم استاد را خلع سلاح کرده ام .کلاس در سکوت و به دقت به گفت گوها گوش مي دهد

-  جناب کوراني عزيز ، بنده از شما درباره باب سوال کردم وادعاي شما مبني بر قائميت حضرت باب را رد کردم اما شما به جاي پاسخ به سوال من فقط شعار داديد و احساساتتان را در ارتباط با بهائيت ابراز کرديد .پاسخي که شما به سوال من داديد هيچ ارتباطي با پرسش من نداشت .اما در عين حال همين سخناني را هم که فرموديد خالي از اشکال وتناقض نيست . فرموديد وحدت عالم انساني از بهترين تعاليم بهائيت است .اگر به وحدت عالم انساني معتقد باشيم ، نبايد بين اقوام مختلف فرق وتبعيضي قائل شويم .اما در کتاب اسرارالاثار در ذيل کلمه ترک رسما بين ترک وفارس زبانان فرق گذاشته شده است .

بعد روي تخته عبارت اسرار الاثار را مي نويسد:

 اترکواالتروک ولو کان ابوک ،ان احبوک اکلوک وان ابغضوک قتلوک

از ترک زبانان دوري کن. وفاصله بگير .اگرچه پدرت باشد که اگر دوستت بدارد خواهدت خورد واگر دشمن بدارد خواهدت کشت

- مسلما چنين ديدگاهي با وحدت عالم انساني سازگار نيست .اگر وحدت عالم انساني اصل است چرا رهبران بهايي در زندگي شخصي خود به اين تعليم مهم عمل نکرده اند .حضرت بهاالله برادرش يحيي صبح ازل را الاغ خطاب مي کند و جناب عبدالبها برادرش محمد علي افندي را با القابي مانند پشه، کرم خاکي وخفاش صدا مي زند .کساني که از ايجاد وحدت خانوادگي عاجزند آيا حق دارند از وحدت عالم انساني دم بزنند ؟ آيا قول وفعل رهبران يک ديانت آسماني نبايد با هم سازگار باشد؟فرموديد در بهائيت زن ومرد يکسانند .اگر به تساوي حقوق رجال ونسا معتقديد چرا در طول اين سالها که از تاسيس بيت العدل مي گذرد هيچ زني نتوانسته عضو بيت العدل شود .چرا اعضاي بيت العدل حتما بايد از مردان انتخاب شود؟ اگر حقوق زن ومرد مساوي است ديگر چرا مرد بايد به زن خود نفقه بدهد ،بهتر است هردو به کمک هم زندگي را اداره کنند .

بعد پاي تخته از قول کتاب گنجينه حدود واحکام مي نويسد :

بنويس در هر حال نفقه را بايد زوج بر حسب حکم کتاب تاديه نمايد

- از بحث تطابق علم ودين ياد کرديد .عقيده به عناصر اربعه و اينکه جهان از خاک ، آب ،آتش وهوا درست شده سالهاست که به عقيده اي خرافي وباطل بدل شده و هيچ عالم تجربي را نمي توان يافت که به اين عقيده ، معتقد باشد . بهائيت که سنگ تطابق علم ودين را به سينه مي زند بايد بداند که حضرت بهاالله به اين عقيده خرافي و پوسيده معتقد است و به صراحت از آن دفاع مي کند

بعد پاي تخته عبارت جمال مبارک را مي نويسد :

اعلم بان اول ما حدث من محدث القديم في العوالم الخلق هي العناصر الاربعه هي النار والهواء والماءو الارض

بدان که آنچه از سوي پديد آورنده ازلي در مراحل آفرينش پديد آمد، عناصر چهار گانه آتش و هوا و آب وزمين است

-  و اين تنها نمونه اي است از هزاران . در کتب شما بهائيان از اين عدم تطابق ها تا دلتان بخواهد هست.شما که بهايي هستيد حتما با کلام جناب عبدالبها آشنايي داريد که فرموده اند :

آنچه در دست ناس است ومعتقد ناس ،محتمل الخطاست .زيرا اگر در اثبات ونفي شي دليل حسي آرد واضح شد که آن ميزان تام نيست و اگر دليل عقلي گويد آن نيز تام نيست يا اگر دليل نقلي گويد آن نيز تام نيست .پس واضح شد که در دست خلق ميزاني نيست که اعتماد نمايي

اگر بدانيم که دانش تجربي مجموعه اي است از قوانيني که عقل از آزمايشهاي حسي به دست مي آورد ، در مي يابيم در نزد جناب سرکار آقا علم هم مانند عقل از موازين ناقص و نامطمئن ادراک است .با اين تفاسير چگونه مي توانيد بگوييد بهائيت به علم وعقل ارج بيشماري نهاده و حال آنکه نصوص بهائيان در تخطئه عقل وعلم يد طولايي دارد . آيا اين تعاليم به ظاهر شيک ولوکس که مدام از آن دم مي زنيد با آنچه که واقعا در نصوص بهايي مي گذرد ،هم خواني دارد؟چه پاسخي بر اين همه تناقض داريد؟

کاملا عصبي شده ام .مهشيد سرش را پايين انداخته و به ميز خيره شده است .دستهايش به وضوح مي لرزند

-  اگر داشتن تناقض مطرح باشد که قران پر از تناقض است .هيچ گاه از اين ديدگاه نبايد به اديان نگاه کرد .چون در آن صورت اولين کتابي  که زير سوال مي رود قران است .

-  شما بازهم از پاسخ سوال من طفره رفتيد .من از وحدت عالم انساني وتطابق علم ودين مي پرسم شما از تناقضات قران حرف مي زنيد .يادتان باشد بهائيت اگر هم ديانت به حقي باشد- که نيست- روي شانه هاي اسلام ايستاده است .تمام رهبران شما آسماني بودن و سالم بودن محتوي قران را تاييد کرده اند و شما اگر به قران اعتراضي کنيد زير پاي خوتان را سست کرده ايد

بعد روي تخته عبارت حضرت بهاالله درباره قران را مي نويسد :

کتاب قدس حفیظ الذی نزل علی محمد رسول الله و خاتم النبیین وجعله حجه باقیه من عنده و هدی و ذکری للعالمین

احساس مي کنم راه تنفسم بند آمده .تحمل آن نگاه هاي عاقل اندر سفيه برايم مشکل است .به مهشيد نگاه مي کنم .دو قطره اشک از گوشه پلک هايش سُر مي خورند و صورتش را قاب مي گيرند .از کوره در مي روم و با فرياد مي گويم :

نمي دونم از بهايي ستيزي چه چيزي عايد شما ميشه .نمي دونم چرا چشماتونو روي حقايق مي بنديد وبا کمال وقاحت به تخريب يک دين متعالي مي پردازيد .سالهاست که همين رفتار رو با بهائيان مي کنيد .ما بهائيان از ساده ترين حقوق شهروندي هم محروم هستيم . من مطمئن هستم پامو از توي اين کلاس بيرون بذارم ، نامه اخراجمو دستم مي دن .چرا ما بهائيان حق تحصيل نداريم .چرا کينه بهائيت رو بين مسلمونا پخش مي کنيد .براتون متاسفم که اينقدر راحت حقيقت رو کتمان مي کنيد

                     

 

روي تخت خوابم دراز مي کشم .مادر از داخل آشپزخانه مي پرسد : چيزي مي خوري برات بيارم؟با بي حوصلگي ميگويم: نه نميخوام.موبايلم زنگ مي زند .مهشيد است .بدون هيچ خوش وبشي شروع به صحبت مي کند :نمي دونم چرا به اين راحتي خام شدم و تا مرز فروختن همه اعتقاداتم پيش رفتم .نمي دونم چه جوري تونستي اين همه دروغ رو به خورد من بدي . من دوسِت داشتم اما تو همه چي رو خراب کردي .من نمي تونم با آدمي رفت وآمد کنم که به يه مشت مزخرف معتقده .من نمي تونم توي بوفه دانشکده با آدمي قهوه بخورم که هرچي دروغ وتناقضه به خورد من داده . پيام، من هيچ جوري نمي تونم با اين افکار تو کنار بيام. من توُ اعتقادات خودم هيچ وقت احساس تناقض نکردم . من افکارمو با يه مشت شعار توخالي وپوچ که سر تاپاش تضاد و تناقضه عوض نمي کنم .يادته يه بار بهم گفتي حضرت بهاالله ، بهائيان رو اغنام الله خطاب مي کنند؟يادته ازت پرسيدم اغنام الله يعني چي؟گفتي يعني گوسفندان خدا و من با تعجب گفتم چه لقب عجيبي .من از لطف حضرت بهاالله ممنونم اما تصميم گرفتم که ديگه هيچ وقت گوسفند نباشم .توي زندگي به غير از درس خوندن و عاشق شدن چيزاي ديگه اي هم هست .چيزايي مثل فکر کردن ،مثل بيدار بودن ، هشيار بودن .من نمي تونم مثه تو خودم رو به خواب بزنم و حقايقو نديده بگيرم .البته بهت حق مي دم که خودتو به خواب بزني .چون خواب عالَم بي خبريه .در خواب آرامشي هست که در بيداري و آگاهي نيست .اين تماس ، آخرين تماس من وتوئه  .ديگه نه تلفني نه حضوري نمي خوام مزاحم من بشي .ترجيح مي دم تنها باشم تا اينکه لحظه هاي زندگيمو صرف افکار مريض کنم

گوشي را قطع مي کند . دستهايم را روي شقيقه هايم مي گذارم و آرام مالش مي دهم .به خودم مي گويم مهشيد الان عصباني است .جوگير شده بايد چند روز مهلت فکر کردن داشته باشه .مطمئن هستم نظرش عوض ميشه .مهشيد فقط کمي عصباني است .نه مطمئن هستم که همه چي درست ميشه .هم من وهم مهشيد به آرامش نياز داريم فقط کمي آرامش .....

سعي مي کنم بخوابم .چشمهايم را مي بندم و شروع مي کنم به شمردن گوسفندها .آنقدر گوسفندها را مي شمارم تا خوابم ببرد

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:7  توسط بشنو از این خموش  |